مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
397
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب نهصد و شصت و پنجم برآمد گفت : اى ملك جوانبخت ، خليفه با ابن حمدون ، خانه را ديدند كه قطعهء است از بهشت و بدرون آن خانه ، باغى است كه همهگونه درختان و گلها در آن باغست چنان كه هوش از نظارگيان همىبرد و غرفهاى آنخانه را با فرشهاى حرير و ديبا فرش كردهاند . پس ايشان بنشستند . معتضد خليفه در آن خانه و فرشها تامل ميكرد . ابن حمدون گفته است كه : من بخليفه نظر كرده ، در جبين او علامت تغيير يافتم . با خود گفتم : آيا چه روى داد كه خليفه خشمگين گشت ؟ پس از آن طشتى زرين بياوردند . ما دست بشستيم . سفرهء حرير بگستردند و مائده از خيزران بنهادند . چون سرپوش از ظرفها برداشتند ، طعامها ديدم ماننده شكوفهاى بهار ، گوناگون . پس از آن خداوند خانه گفت : اى خواجگان ، بسم اللّه . به خدا سوگند از گرسنگى به هلاكت نزديك بودم . از خوردن اين طعام ، انعام بر من تمام كنيد . و خداوند خانه ، مرغ بريان گشته پاره ميكرد و در پيش ما ميگذاشت و بهجت آشكار كرده ، اشعار همىخواند و حكايات همىگفت و لطايفى كه لايق مجلس بود ، به كار ميبرد . ابن حمدون گفته است كه : ما خوردنى بخورديم . پس از آن بمجلس ديگر كه هوش از نظارگيان ميربود و رايحههاى معطر بر مشام جان ميوزيد ، درآمديم . آنگاه سفره بگستردند و ميوها و حلواها فروچيدند . ما را از آن مجلس ، فرح و انبساط افزون گشت . و لكن خليفه را دل نمىگشود و تبسم نمىكرد . با اينكه او لهو و لعب دوست ميداشت و حسود و ظلوم نبود . من با خود مىگفتم : كاش مىدانستم سبب اندوهگينى خليفه چيست ؟ پس از آن ، طبق شربت را بنهادند و شربتهاى گوناگون در باديهاى بلورين و سيمين فروچيدند . و خداوند خانه با شاخهء خيزران ، در غرفه را بزد . آنگاه در گشوده شد و از آن غرفه ، سه تن كنيزكان كه بآفتاب و ماه همىمانستند ، بدر آمدند . و آن كنيزكان ،